تبلیغات
وب نوشت های عباسعلی غلامی

وب نوشت های عباسعلی غلامی
نویسندگان
تبادل لوگو
::پایگاه اطلاع رسانی عباسعلی غلامی::

بسم الله الرحمن الرحیم

 زندگی نامه عباسعلی غلامی

 در سال 1339 در روستای میغان از توابع بخش بسطام شهرستان شاهرود در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم.

 پول دار نبودیم. زندگی مان معمولی بود و چرخ آن بی هل دادن نمی چرخید. من بچه بودم. درآمدی نداشتم. اما هر وقت می توانستم کار کوچکی کنم و درآمد اندکی به دست بیاورم که کمک پدر و خانواده باشد، این کار را می کردم.

 روابط ما در خانواده مان روابط گرمی بود. همدیگر را دوست داشتیم و دوست داریم. چیز عجیبی هم نیست. مردم ایران معمولا همین گونه اند. پدرم محور خانواده بود. انسجام و پیوستگی خانه با او بود. در کنار او بود که محبت میان باقی اعضای خانواده معنا پیدا می کرد.

 هفده ساله بودم، سال 1356، اوج بی قراریم بود. پر انرژی با سری پر شور. عجیب بود. کشور هم انگار تازه هفده سالش شده باشد، همین حال را داشت و از وضع موجود ناراضی بود. البته این آرمان های امام بود که این امکان را فراهم می کرد.

 امام می خواست مردم اسلام را بشناسند و به فرامین آن عمل کنند. می خواست مردم آقای خودشان باشند و صد البته بنده ی خدا.

 ما با امام نفس می کشیدیم و هر چه دستمان می رسید، هر چه که به انقلاب مربوط بود، می خواندیم. از یک سو تشنه ی خواندن و دانستن بودیم . از سوی دیگر، تشنه ی حرکت و عمل. کتاب می خواندیم، اعلامیه می خواندیم، پای سخنرانی و منبر می رفتیم؛ همان سال، محرم 1356 در اوج خفقان از جمله افراد مقاله خوان علیه رژیم منحوس پهلوی در حسینیه روستا بودم.

 همزمان با اوج گرفتن انقلاب اسلامی اولین حضور اجتماعی ام با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های استان گلستان، شهرستان علی آباد کتول شکل گرفت. آن سالها دوران تحصیلات متوسطه را در آنجا می گذراندم.

 انقلاب تازه پیروز شده بود، ضد انقلاب از چپ و راست، کمونیست، سلطه طلب و خلق ترکمن همگی علم مبارزه با این حرکت الهی افراشته بودند؛ می خواستند مردم را از کارشان پشیمان کنند، اولین زمزمه شوم این طلایه داران سیاهی، ترور بود و خراب کاری. جنگ گنبد آغاز شد. حسب تکلیف همراه با حرکت مردمی در استان گلستان دوشادوش انقلابیون در پاکسازی و محافظت از شهر گنبد توفیق ایفای نقش، هر چند کوچک داشتم.

 پس از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی، در ماه های اولیه دفاع مقدس همدوش دیگر جوانان وطن پا به عرصه دفاع از دین و میهن گذاردم و حاصل آن تا پایان دوران دفاع مقدس، بیست و پنج ماه حضور در جبهه ها و شرکت در 6 عملیات رزمندگان اسلام بود که نشان نورانی جانبازی اسلام بر سطور این مثنوی مقدس درخشید.

 در سال 1364 به جمع سربازان گمنام امام زمان (عج) وزارت اطلاعات پیوستم. خواستم دینم را به انقلاب ادا کنم. نمیدانم چرا این روزها گاهی کسانی در مقابل نشان بی نشانی سربازی امام زمان (عج) می گویند: «یا تو یک دیکتاتور امنیتی هستی یا باید از دوره ای که در این سنگر بوده ای ابراز ندامت کنی». اما هیهات که این وصله ناپاک

 هرگز زیبنده انسان های آزاده نیست. خداوندا تو خود می دانی که این بنده ناچیزت خوشحال است که از کشور و انقلاب و مردم آن دفاع کرده و برای این افتخار به خود می بالد و سر خویش به کیوان می رساند.

 من از گذشته ام خوشحالم که با دیوانه ی متجاوزی چون صدام جنگیدم. خوشحالم که با شهدا نشستم و برخاستم. خوشحالم که در جهت ایجاد امنیت و آرامش مردمم در سنگری خطیر انجام وظیفه نموده ام. خوشحالم از اینکه سالهای پر خطر را همراه سربازان گمنام امام زمان (عج) در دفاع از ناموس مردم و وطنم در مقابل مزدوران اجنبی و برهم زنندگان آرامش جامعه اسلامیمان سپری نموده ام.

 ما مردمی هستیم سرافراز. من به اطلاعاتی بودنم و همراهی ام با افرادی که چشمان بیدار و تیزبین نظام مقدس جمهوری اسلامی می باشند افتخار می کنم. افتخار می کنم توفیق خدمت در سازمانی را داشته ام که امام و پیرمرادمان نام سربازان گمنام امام زمان (عج) را بر آن نهاد.

 این را که در این سالها کجا بودم و چه کردم نه می توانم بگویم و نه می توانم بگذرم. گفتنش به خودستایی های اغراق آمیز و سرگیجه آور شبیه است و نگفتنش شبیه گریز و ندامت از گذشته و یا کفران نعمت. اکنون با تکرار آنکه امام رحمت الله علیه با لقب دادن سرباز گمنام امام زمان (عج) پاسخ هر آنچه را که باید گفت و نگفت داده است، اکتفا می نمایم.

 در سال 85 و قبل از آن تلاش های زیادی جهت خدمت و کمک به مردمی که بدرستی محرومیت و مظلومیت آنها را لمس کرده بودم، نمودم و بارها فریاد برآوردم ولی گوشی شنوا نیافتم. بر این باور بودم که باید راه جدیدی برای بودن در خدمت مردم پیدا کرد. راستش همیشه معتقد بوده ام که مردم خدمت گذار تنبل و پر مدعا لازم ندارند و نمی خواهند. اگر بخواهی خدمت گذارشان باشی باید دائم در تلاش باشی و مانند دیدبان هوشیار، ارزشی ترین دیدگاه را برای انجام وظیفه اختیار کنی.

 سالهای جنگ، برای آنان که مکلف به حضور در میدان نبرد بودند، سال عمل بود و نبرد. لذا هر چند از سال 1362 تا سال 1385 چهار نوبت در کنکور سراسری پذیرفته شدم. بنا به دلایلی نظیر مجروحیت در جبهه و وظایف خطیر اداری در محل خدمت امکان ادامه تحصیل برایم فراهم نشد تا اینکه در سال 1385 با توجه به باور پیش گفته برای پنجمین بار در کنکور شرکت و با پذیرفته شدن در دانشگاه آزاد اقدام به تحصیل نموده ام. سال 89 موفق به اخذ مدرک کارشناسی مدیریت دولتی شدم و در همان سال نیز در کارشناسی ارشد همان رشته پذیرفته شده و در حال ادامه تحصیل می باشم.

 با توجه به آنچه تا حال گفته شد که البته خداوند را به صدق گفته هایم گواه می گیرم، بیش از 25 ماه حضور در جبهه های نبرد که ارمغان آن آشنایی با تفکر بسیجی، ایثارگری، خودباوری و فداکاری و مزین به اطاعت پذیری بی چون و چرا از ولایت مطلقه فقیه است، با 27 سال سابقه خدمت در عرصه حساس و خطیر سیستم اطلاعاتی کشور و ارتباط نردیک با قشر جوان و آگاه جامعه از یک سو و در کنار رابطه تنگاتنگ با حوزه و دانشگاه و ارتباط موثر با اساتید، نخبگان، گروه ها و احزاب و حوزه های اجتماعی و سیاسی، فرهنگی، آموزشی، اندوخته های دوران مسئولیتی و تخصصی بنده به همراه شناخت عمیق از مشکلات و معضلات حاکم بر شهرستان و فرصت های موجود و شناخت موانع، پیشرفت و توسعه، توشه ای است برای حضور در عرصه خدمت صادقانه به مردم شریف شاهرود که امید است این اندوخته سرمایه ای در خدمت به آرمان های انقلاب اسلامی باشد.

 اما مهمتر از همه اینها صدق نیت و صداقت در عمل است که از خداوند می خواهد این 2 را ابتدا به بنده حقیر و بعد به تمامی آنها که داعیه خدمت به اسلام و آرمان های انقلاب اسلامی دارند، عنایت فرماید.

 در پایان به یاد تمامی آنان که از عرش اعلا بر این پهنه خاکی و پست، با دیدگانی امیدوار نظر دارند، چند بیت شعر که نمایانگر دغدغه های تمامی یادگاران دفاع مقدس می باشد را به پیشگاه با عظمت حضرت امام زمان (عج) تقدیم می نمایم.

 

مــا سـوخـتـگانـیـم که پـرواز ندانیم

 ...................................................................مــرغـان بـلا دیـده کـه آواز نـخوانـیـم

 بـر سـینه ما داغ هزاران گل بی خــار

  ................................................................... از دیده به جز شـبنم حسـرت نــچکانیم

 هر چند که خاکستر یک شعله داغـیم

  ................................................................... هـر چــنـد درخـتان گرفـتار خـــزانیم

 هر چند که شایسته نبودیم به شهادت

  ................................................................... هر چند خـدا خواست که ما زنده بمانیم

 مـا مفتخر هستیم که سرباز امـامـیـم

  ................................................................... زین فخر سر خویش به کیــوان برسانیم




درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

ما گرفتار هوا و هوسیم *** همه خو کرده به دام و قفسیم

گر رخ دوست همان قبله بُوَد *** ما به دنبالِ وصال چه کسیم؟

این همه بند، که بر پا زده ایم *** ره نپوییم و به جایى نرسیم

وقتی که تصمیم به راه اندازی وبلاگ گرفتم، احساسم این بود که حرف هایی برای گفتن است. از تجربیات،فعالیت هایم، تفکراتم و دغدغه هایی که همیشه با من هستند، از وضع نابسامان شهرستانم (شاهرود)، از کم توجهی، عدم توسعه یافتگی، نابسامانی های موجود و بازی نگرفتن موثرین، دلسوزان، جوانان و شایسته سالاران خواهم نوشت.
اگر فرصتی شد و عمری باقی بود در خصوص علل و عوامل نابسامانی ها و چگونگی رفع آن سخن خواهم گفت.

امیدوارم دلسوزان جامعه ام، در راستا با اندیشیدن تدبیر درست مرا یاری کنند.
t
آمار سایت
 بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : 227 نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
http://adlafarin.com/oics/logo.gif


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

download

وب نوشت های عباسعلی غلامی - زندگی نامه - - وب نوشت های عباسعلی غلامیmeta http-equiv= وب نوشت های عباسعلی غلامی - زندگی نامه - - وب نوشت های عباسعلی غلامیmeta name=a href=